|
پرونده باری بازیگران جدایی نادر از سیمین (6)
گفتوگو با علياصغر شهبازي، بازيگرنقش پدر همه فرزندان من
چند سالتان است و روزگار را چطور ميگذرانيد؟ متولد بيستوپنجم آذر 1301 هستم. كارمند بانك ملي بودم. به مدت سي سال در شعبه كار كردم و در سال 1350 بازنشسته شدم. در سال 1333 ازدواج كردم و ثمره اين ازدواج سه پسر است كه دوتا از آنها در خارج زندگي ميكنند و يكي هم پيش خودم است. همسر بسيار خوبي دارم و از همه جهت از زندگيام راضي هستم. پيشكسوت ورزش صبحگاهي پارك ملت هستم. رفقاي خيلي خوبي دارم. صبح ساعت چهار از خواب بلند ميشوم، بعد از اينكه در ساعت پنج نمازم را خواندم، ساعت شش از خانه بيرون ميروم و ورزش ميكنم. ساعت هشت به خانه برميگردم، صبحانهام را ميخورم، استراحتي ميكنم و بعد به اتفاق خانمم به كارهاي روزمره ميرسم. چطور شد كه بازيگر شديد؟ روزي در پارك ملت بودم. آقايي به نام حميد مدرسي (تهيهكننده) از من خواهش كرد كه بروم دفترشان (صحرافيلم). من هم رفتم. با من مصاحبه كردند و خوششان آمد و در زير درخت هلو نقش پدر را بازي كردم. آنجا كارم مورد پسند واقع شد. بعد از آن آقاي فرهادي كسي را دنبال من فرستاد. بعد با من مصاحبه كردند و براي بازي در جدايي نادر از سيمين قبول شدم. در مورد چه موضوعي با شما صحبت شد؟ گفتند ميخواهيم كه نقش پدري را بازي كنيد و فيلمنامه را به من دادند. من هم خواندم و از آن به بعد هر كاري كه گفتند انجام دادم. قبل از فيلمبرداري تمرين كرديد؟ بله. در كجا؟ قبل از فيلم تمرين نداشتيم، ولي هنگام فيلمبرداري پيش از ضبط چندينبار تمرين ميكرديم و وقتي مورد قبول كارگردان واقع ميشد، پلان را ضبط ميكردند. در خانهاي در خيابان پاسداران بوديم. صبحها سرويس دنبالم ميآمد و عصرها مرا به خانه برميگرداندند. شكر خدا در اين سن تندرست و سالم هستيد. چطور نقش يك آدم بيمار را بازي كرديد؟ كسي كه آلزايمر دارد، لرزش و لَختي بدن دارد. البته روزهاي اول كه با من صحبت شد، نگفتند كه نقشم به بيماري آلزايمر مبتلاست. فقط گفتند شما پدر يك خانواده هستيد. بعد سر فيلمبرداري به مرور همهچيز مشخص شد. به من ميگفتند چكار كنم و من هم همان كارها را انجام ميدادم. مثلاً به من ميگفتند "بلرز"، من هم ميلرزيدم. بعد ميگفتند "كارت عاليه". ديگر اينكه خدا ما را ياري كرد. چه مدت كار كرديد؟ حدود سه ماه كار كرديم. قبل از فيلمبرداري، آقاي معادي همراه سارينا دو سه بار به خانه من آمدند و كلي با هم صحبت كرديم و مثل فرزندانم با آنها رفتار ميكردم. اولين پلاني كه از شما فيلمبرداري كردند چه بود؟ همان پلاني كه در خانه روي تخت خوابيده بودم و دختر راضيه با كپسول اكسيژن بازي ميكند و شيركپسول را كم و زياد ميكند. بعد هم راضيه دست مرا ميبندد و خانه را ترك ميكند. صحنه حمام هم که اشك همه را در سينما درآورد... صحنه حمام، صحنهاي بود كه آقاي كلاري و فرهادي هم گريه كردند. سر آن صحنه پلان را قطع كردند و همه عوامل حدود نيم ساعت نشستند، چون منقلب شده بودند. صحنه ديگر هم كه موثر بود، صحنهاي بود كه رفتم روزنامه بخرم. آنجا خودم اين كار را انجام دادم و هيچكس نگفت چكار كنم. خاطره خوبتان از اين فيلم چيست؟ اينكه همه همكاران خوب بودند. آنقدر خوب بودند كه نميدانم چه بگويم. سر صحنه راحت بوديد؟ بله، حتي زماني كه صحنه براي بازي نداشتم، آژانس دنبالم ميفرستادند تا بروم سرصحنه. ميگفتند فقط شما در صحنه كنار ما باش، چون بچهها شارژ ميشوند. فكر ميكرديد كه در جشنواره برلين جايزه بگيريد؟ اصلاً. دستيار آقاي فرهادي ساعت هشت شب تماس گرفتند كه آيا پاسپورت دارم؟ ساعت يازده بايد به فرودگاه ميرفتم. آنقدر عجله داشتند كه حتي فرصت نكردم كمربندم را ببندم! چند روز آنجا بوديد؟ سه روز. اهل فيلم ديدن هستيد؟ بازيگران سينماي ايران را ميشناسيد؟ نهچندان. بيشتر آقاي كشاورز و آقاي نصيريان را ميشناسم. زياد اهل فيلم ديدن نيستم.
شما كه اهل فيلم نيستيد، چطور اشك ما را با بازيتان درآورديد؟ خب پنجاه سال است كه همينجوري براي خانمم بازي كردهام! من از اين سريالها كه اشك مردم را درميآورند، خوشم نميآيد. بايد چيزي بسازند كه همه خوششان بيايد. تعريف از خود نباشد، من الآن پايم را که توي پارك ميگذارم، همه دور من جمع ميشوند. خيلي از من استقبال ميشود. براي نقش پدر در زير درخت هلو نزديك صد نفر را انتخاب كرده بودند، ولي بعد از مصاحبه انتخاب نشده بودند. تا اينكه يك روز که با دوستانم بعد از ورزش صبحگاهي دور هم جمع شديم و شروع به آواز خواندن کرديم، كسي كه از طرف گروه براي انتخاب بازيگر به پارك آمده بود ميشنود كه من شعر "حمومي..." را ميخوانم. همان لحظه فيلمبرداري ميكند و با خودشان ميبرد و به آقاي طهماسب نشان ميدهد. بعد نميدانم چطور تلفنم را پيدا كردند و از من دعوت كردند. حتي در زير درخت هلو از ابتدا شعر "حمومي..." نبود، ولي آقاي طهماسب از من خواستند آن را در فيلم بخوانم. آقاي فرهادي چگونه شما را انتخاب كرد؟ خانم بختآور و دستيارشان در آسايشگاههاي مختلف دنبال نقش پدر بودند. بعد مثل اينكه خانم بختآور زير درخت هلو را تماشا ميكنند و به آقاي طهماسب زنگ ميزنند و شماره من را ميگيرند كه براي اولين من و پسرم امير با هم به دفتر آقاي فرهادي رفتيم. آقاي فرهادي تا من را ديد، گفت من همين ايشان را ميخواهم. گريم نشديد؟ اصلاً. از اتاق من كلي عكس گرفتند و بر اساس آن، اتاق پدر در فيلم را ميبينيد. ضمناً عكسهاي اتاق پدر در فيلم هم همان عكسهاي موجود در اتاق خودم است؛ عكسهاي مادرم و خواهرم و غيره. نكته جالب اين است که بعد از زير درخت هلو من و خانمم به مدت يك سال رفتيم كانادا. در آن مدت خيليها براي بازي از من دعوت كردند و پيغام گذاشتند. بعد كه برگشتم آقاي عطاران زنگ زد براي سريال نوروزيشان خواستند به جاي آقاي پورمخبر از من استفاده كنند. سرصحنه هم چندبار رفتم، ولي نشد. آقاي فرهادي گفتند چقدر خوب شد كه نرفتي، چون در آنصورت بازي شما در جدايي نادر از سيمين منتفي ميشد. خدا خواست كه اين جور شود. دوست داريد باز هم بازي كنيد؟ البته همهجا نه. اگر فيلم سنگين باشد بازي ميكنم. مثلاً اگر كارگردان فيلم آقاي فرهادي باشد، دوست دارم بازي كنم. براي پيشنهاداتتان با آقاي فرهادي مشورت ميكنيد؟ صد درصد، آقاي فرهادي خودشان به من گفتند اگر فيلمي به شما پيشنهاد شد، قبل از آن با من مشورت كنيد. درج شده در شماره 106نشريه صنعت سينما-15ارديبهشت 1390 |+| نوشته شده توسط فرانک آرتا در چهارشنبه چهارم خرداد 1390 و ساعت 9:47 |
Email:faranakarta@gmail.com
|


